تبليغاتX
حاله زاره یک آدم مست

حاله زاره یک آدم مست

نشسته با سیگار

نشسته زیر باران تنها در خیابان

نشسته زیر بارن ریده به حال یاران

نشسته زیر بارن خسته از غم و هجران

نشسته زیر باران با یک نخ سیگار

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1387ساعت 3 PM  توسط nothing  | 

باز هم پاره گی

می دونی من تک پرم

ولی حیف

تو جوجه کشی داری صادر می کنی

تو دلت واسه کسی دیگه سر خورده

منم سرامو خوردم

 

 

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1387ساعت 6 PM  توسط nothing  | 

پاره برگی چند از پاره گی هایه یک مرد پاره

پاره شدیم

جر خوردیم

چاک خوردیم

سه تا نقطه رو هم خوردیم

ولی هنوز نمردیم

هستیم در خدمتتون

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11 PM  توسط nothing  | 

پاورقی3

هر وقت می خوام کلفت برینم

شاش بند می شم و نفسم میگره

مثل همون موقع که می بینمت

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1387ساعت 2 PM  توسط nothing 

حال و روز سیاهم

هر وقت که خوشحالم سبز می پوشم

هر وقت خسته ام زرد

و هر وقت غمگینم مشکی

حالا می دانی که چرا هر وقت با تو هستم مشکی می پوشم

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1387ساعت 10 PM  توسط nothing  | 

لبهایه کبود

نمیدان شاید لذت می بری

از بوسیدن لبهایه کبودم با بویه ماسیده سیگار

از صورت سیاهم با ته ریش هایه زبر

و یا از سینه پر مویم

دیگر آن بچه دبیرستانی نیستم همه چیزم با اون بچه فرق می کنه

الان این گونه ام کاملا نفرت انگیز


به چه غیمتی گذشتیم از شبایه خیس مهتاب            چی گذشته از من و تو بجز آرزویه بر باد

به چه غیمتی غرور و سر راهمون کشیدیم                چرا لحظه هایه با هم بودنامونو ندیدی

خوب من ما هر دو با ختیم تویه این بازی بی خود         هر دو تامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد

چیزی از لحظه نمونده من و تو لحظه رو کشتیم             حکم اعدام دلا رو با غرورمون نوشتیم

اگه دوسم نداری به روم نیار یه چیزی از غرورم واسم بذار

پ.ن:شرمنده این یه تیکه رو خیلی دوست دارم واسه همین گذاشتم

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت 11 PM  توسط nothing  | 

پا ورقی

وقتی تو چشام نگاه می کنی وقتی با هام حرف می زنی

وقتی که لبهات رو لبانم سنگینی می کنه

وقتی که می خوای حرفهایه احساسی بزنم

نمی دونی چقدر خوابم می یاد

+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0 AM  توسط nothing  | 

مسته مست

هنوزم در همون اتاقم در همون اتاق تاریک

مدتهایه زیادیست

پنجره ها را بسته ایم تا فریادمان را نشنوی

امروز عجیب نیاز به آغوش تو دارم

می دانم نمی آیی

نمی دانم یادت را به کدامین اتفاق داده ام

که دیگر یادت هم مرد

می آیی آیا ای مسافر؟

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1387ساعت 11 PM  توسط nothing  | 

King Nothing

ـــ دلم درد میکنه .

* خب ، گاهی شکسته میشود .

ـــ چیز خاصی نخوردم آخه !!!

* کارش گاهی از خوردن فراتر است .

ـــ همون جاس ، اه ... یکم پایین تر

* سقوط نمیکند ، صعودی است دردناک و رو به پایین .

ـــ نمیدونم چرا خوب نمیشه ؟!

* خوب شدنش دست تو نیست .

پ.ن: اینم از خاطرات هندونیسم

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1387ساعت 8 AM  توسط nothing  | 

به بازی دعوت شدیم

اگر nothing بیست و چهار ساعت زنده بود

در اسرع وقت یه سر به بقالی میزدم و سیگار به مقدار کافی تهیه می کردم

و بعد با بغل کردن یه شیشه ابسلوت خودمان را به فیض می رساندیم

و بقیه وقت با قیمانده را به ماهیت این دنیا فکر می کردیم و سیگار می کشیدیم

و در آخر با هر کوفت و زهر ماری که شده خود را می بستیم

تا به آرزو یه دیرینه خود برسیم و ایستاده بمیریم

و بعدشم می مردیم دیگه

 

 هر که به ما سر میزند به این بازی  دعوت است حال و حوصله اسم بردن نداریم

پ.ن :شب خوش مسافر

+ نوشته شده در  ششم تیر 1387ساعت 0 AM  توسط nothing  |